مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد |
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آشفته بودم اما آشفتگیهایم هربار طرحی نو داشت
یک سوره از قرآن را میخوانم تا کمی آرام شوم و بخواب فرو روم
و بعد تکرار میکنم
من آرامم
من آرامم
من آرامم...
صبح شده
من آرامم
صدای گنجشکها خبر خوبیست
با یادِ او برمیخیزم
کمی دلتنگش میشوم و نگران
دنبال بهانه ای برای تماس با او میگردم اما چیزی پیدا نمیکنم
گوشی را برمیدارم، صدای بوقِ آزاد مرا ناخودآگاه مضطرب میکند
ازینکه وقتی صدایم را بشنود، بداند که دلیلی جز دلتنگی برای این تماس نداشتم، کمی شرمگین
میشوم
با خود میگویم
کمی سرسختی هم بد نیست
هنوز صدای بوق آزاد در گوشم میپیچد
برایش در دل دعا میکنم
و گوشی را روی زمین میگذارم
به او هرگز نخواهم گفت که در کجای دنیای من قرار دارد
آری
رویا فقط رویاست...
بیا یه چیزی بنویس تو هم
اینجا همه کامنتاشون جنبه ی تبلیغات داره
بیا تو هم یه چیزی بنویس
یه چیزی که با حرفای تکراریِ اینا فرق کنه
یه چیزی که ...
نمیدانم چرا لبخند میزنم
گاهی بیخود میخندم
و کمی خوشحال میشوم انگار
بطور کاملا" اتفاقی در آن هنگام به تو می اندیشم
و نمیدانم چرا فکر میکنم که تو نیز آنگاه کاملا" اتفاقی به یادم هستی
و من کاملا" اتفاقی خوشحالم از اینکه به یادم هستید
و خوشحالم که در یک گوشه ازین دنیای بزرگ
شما هستید و نفس میکشید
شمایی که دلرباترین خاطره ساز من بودید و ...
نمیدانم چرا لبخند میزنم
حس میکنم شما هم لبخند میزنید گاهی
بعضی اوقات به لبخندی که روی لبانتان مینشیند کمی حسودی میکنم!
و بعد به این حسادت لبخند میزنم
همیشه عزیز و ماندگار باشید...
آنگاه که باید میخندیدی و اشک ریختی
و آنگاه که باید اشک میریختی و خندیدی
آنگاه که باید سکوت میکردی و سخن گفتی
و آنگاه که به انتظار صدایت بودمو خاموش ماندی
تو را آنروز دیدم که به جنون میخندیدی
عاقبت "جنون" هم از دست تو کارش به جنون خواهد کشید
اما من
نمیدانم که چه بر سرِ من خواهد آمد
شاید مرا هم با خود به جنون کشیده باشی
و شاید هم من روزی تو را به جنونِ خویش کشیدم
و آرامش درست لحظه ی وداع و وصال است
لحظه ی وداع
مرا ز لبخندت به میهمانی ببر...
و لبریز از حسادت
این تمامِ من بود
امروز
دلم میخواست در مترو فال بفروشم
از امروز تا هر روز و هر روز و هر روز
تا شاید روزی که دوباره میدیدم نگاه مهربانِ شما را
و هرچند رو به دیگری
و هرچند بودنم را نبینید
من اما به تماشای شما اسیر
و نه حتی لحظه ای سیر
سعی میکنم به این فکر کنم که هیچوقت شما را دوست نداشتم
آنروز نهایتِ دیوانگیِ من پیشکش چشمهای شماست
دوستتان ندارم!
شما میروید و من بجای شما یک فال باز میکنم
نوشته شما تنها نیستید...

و ای غریبه ی شبهای یلدای من
اکنون باورم کنید
باورم کنید تا من هم باور کنم که میتوانم دوستتان نداشته باشم
چشمهایم را میبندم
دیگر مست نگاهتان نخواهم بود
و حسادتی که آهسته میمیرد
حالا این تمامِ من است
شما خواب بودین و من تمام اون مدت به بالا پایین رفتن ریه هاتون خیره مونده بودم
نفستون گرم بود_گرما نمی زاره بخوابم_و شب از نیمه گذشته بود
دنیام دوقسمت می شه
بی خوابی و بیداری
حتی زمانی که خوابی بازم بیداری و زمانی که بی خوابی از دنیا جدا می مونی و کابوسارو حاظر می بینی و رویایی نداری که بهش پناه ببری
تا صحر بیدارت کنه
که صحرهای دنیام دوتان
وقتی که چشاتو باز می کنی و از روی رخوت و لذت دوباره می بندی
وقتی که از اومدنش می فهمی که امشبم چشات بهت وفا نکرده
شما شاعر شده بودید و تقصیر من بود
تمام شاعرا شبای تنهایی دستاشون زیر سر رویا اشونه و تا صبح پتو رو می کشن رو خیالشون که سرما اونارو سیاه نکنه که پناه بازو هاشون نزاره اونا کابوس شن که آروم بگیره خودش در آغوش عشق سیاهش .....
من اونجا بودم
تا صبح
تا صبح که شما دستتون خواب می رفت و نفستو ن به صورتم می خورد
شما باورم داشتین و من اونجا بودم
_____________________________________________
جواب این پستت بماند
#یادگاری از رویای" کسی که هیچکس نبود و با این همه اگر نبود گویی زمین قادی به ادامه ی حیات نبود" ور نه زودتر افتاده بود از درخت پایین
افکارمان که مزه ی آب میدهد
قندمان هم که تمام شده
پول هم که نداریم برویم قند بخریم
شما هم که پولهایتان را خرجِ نمک کردید
و عسل چشمهایتان را از نوشیدنیهای ما خط زده اید
پس ما چگونه باید رشد کنیم؟
آبِ خالی هم شد نان؟

روی تاب نشسته ایم اینجا
یا کسی مارا هل نمیدهد
یا اگر هم هلمان بدهند زنجیر تاب را پاره میکنند از بس زور میزنند
تلفن خانه یتان هم که کسی جواب نمیدهد
از دانشگاه آمدی خانه یتان یا ماندگار شدی؟
شاید هم با دوستِ تازه از سفر برگشته و مشتاقتان در حال گذراندنِ بهار در زیرِ سایه ی درختان و در جوار عطر بوته های یاس هستید
یاس را دوست دارم
عطر ماندگاری دارد
داشتم به نوشته هایم نگاه میکردم که یادم افتاد باید حرف آن شبتان را به کسی نگویم
برای همین دیگر نوشته هایم را نگاه نکردم
چون بوی شما را میداد
و حرفهایتان
و نگاهتان
این وسط دلمان بدجور هوس کرده بود که باب شکوِه را بگشاید
ولی ما با اقتدار سرکوبش نمودیم
تا درس عبرتی برایمان شود
تازگیها کمی از خودمان میترسیم
میترسیم که اگر همینطور ادامه دهیم دیگر نتوانیم بی اجازه ی خودمان آب هم بوخوریم
دلم میخواهد چرندیات بگویم
میدانم که چرندیاتِ منرا دوست داری
من هم چرندیاتِ تورا دوست دارم
دل به دل راه دارد آخر
میخواهم برایت از آن روز که بالای آن کوه بلند و در قرارگاه چشمهایت آرام و قرار گرفتم بگویم
نمیدانم الان چرا انقدر خوابم گرفت
انگار کسی لالایی میگوید...
من میروم بخوابم
