مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 21 اسفند ماه سال 1389

نوشته شده توسط ahoo در ساعت 03:13 AM

زده به سرم امشب 

سرم داغ شده 

به موضوع خاسی فک نمی کنم 

متحیرم فقط 

متحیر از همه چیز 

چی شد به نظرت؟ 

باورت می شه؟ 

باورت می شه این منو تو بودیم که انقدر گند زدیم؟ 

به همون می یومد؟ 

متحرم 

از همه چیز 

از همه بیشتر کرختیه این همه طولانیه خودم! 

یعنی انقدر مغرور بودم؟ 

کی بود که منو بخاطرش انقدر بد پیچوندی؟ 

شنبه 21 اسفند ماه سال 1389

رویا

نوشته شده توسط ahoo در ساعت 02:59 AM

نمی دونم 

خوابم  و خواب می بینم خوابم نمی بره شاید 

یا بیدارم بعد مدتها خواب 

سرگیجه ی عجیبیه 

کجام نمی دونم 

ولی گیجم 

گیج

جمعه 16 مرداد ماه سال 1388

...

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 2:32 PM

دلم برات تنگ شده

و تنگتر هم میشه

خیلی دوستت دارم

خیلی مراقب خودت باش...

دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388

آداب بی قراری

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 00:10 AM
چشمهایم گود افتاده بود
آشفته بودم اما آشفتگیهایم هربار طرحی نو داشت
یک سوره از قرآن را میخوانم تا کمی آرام شوم و بخواب فرو روم
و بعد تکرار میکنم

من آرامم
من آرامم
من آرامم...

صبح شده
من آرامم
صدای گنجشکها خبر خوبیست
با یادِ او برمیخیزم
کمی دلتنگش میشوم و نگران

دنبال بهانه ای برای تماس با او میگردم اما چیزی پیدا نمیکنم
گوشی را برمیدارم، صدای بوقِ آزاد مرا ناخودآگاه مضطرب میکند
ازینکه وقتی صدایم را بشنود، بداند که دلیلی جز دلتنگی برای این تماس نداشتم، کمی شرمگین 

میشوم 

با خود میگویم
کمی سرسختی هم بد نیست

هنوز صدای بوق آزاد در گوشم میپیچد 

برایش در دل دعا میکنم
و گوشی را روی زمین میگذارم

به او هرگز نخواهم گفت که در کجای دنیای من قرار دارد
آری
رویا فقط رویاست...
شنبه 9 خرداد ماه سال 1388

...

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 01:47 AM

بیا یه چیزی بنویس تو هم

اینجا همه کامنتاشون جنبه ی تبلیغات داره

بیا تو هم یه چیزی بنویس

یه چیزی که با حرفای تکراریِ اینا فرق کنه

یه چیزی که ...

جمعه 8 خرداد ماه سال 1388

آن زمان که به آرامش می رسید گرمیه آغوشی در برم می گیرد

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 10:20 PM

نمیدانم چرا لبخند میزنم

گاهی بیخود میخندم

و کمی خوشحال میشوم انگار

بطور کاملا" اتفاقی در آن هنگام به تو می اندیشم

و نمیدانم چرا فکر میکنم که تو نیز آنگاه کاملا" اتفاقی به یادم هستی

و من کاملا" اتفاقی خوشحالم از اینکه به یادم هستید

و خوشحالم که در یک گوشه ازین دنیای بزرگ

شما هستید و نفس میکشید

شمایی که دلرباترین خاطره ساز من بودید و ...

نمیدانم چرا لبخند میزنم

حس میکنم شما هم لبخند میزنید گاهی

بعضی اوقات به لبخندی که روی لبانتان مینشیند کمی حسودی میکنم!

و بعد به این حسادت لبخند میزنم

همیشه عزیز و ماندگار باشید...

جمعه 8 خرداد ماه سال 1388

پریشان گیسویتان  آشفتگیه این دفتر است

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 02:37 AM
تو را در اوج بینظمیهایت دیده ام
آنگاه که باید میخندیدی و اشک ریختی
و آنگاه که باید اشک میریختی و خندیدی
آنگاه که باید سکوت میکردی و سخن گفتی
و آنگاه که به انتظار صدایت بودمو خاموش ماندی


تو را آنروز دیدم که به جنون میخندیدی
عاقبت "جنون" هم از دست تو کارش به جنون خواهد کشید

اما من
نمیدانم که چه بر سرِ من خواهد آمد
شاید مرا هم با خود به جنون کشیده باشی
و شاید هم من روزی تو را به جنونِ خویش کشیدم

و آرامش درست لحظه ی وداع و وصال است
لحظه ی وداع 
مرا ز لبخندت به میهمانی ببر...
چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388

تمام نا تمام من

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 8:08 PM
دیروز به یک نگاهتان مست
و لبریز از حسادت
این تمامِ من بود
امروز 
دلم میخواست در مترو فال بفروشم
از امروز تا هر روز و هر روز و هر روز
تا شاید روزی که دوباره میدیدم نگاه مهربانِ شما را
و هرچند رو به دیگری
و هرچند بودنم را نبینید
من اما به تماشای شما اسیر
و نه حتی لحظه ای سیر
سعی میکنم به این فکر کنم که هیچوقت شما را دوست نداشتم
آنروز نهایتِ دیوانگیِ من پیشکش چشمهای شماست
دوستتان ندارم!
شما میروید و من بجای شما یک فال باز میکنم
نوشته شما تنها نیستید...

یلدای سال هشتاد و هفت

ای تنهاترین آشنای کوتاهترین روزهای شاد و پر ماجرای من
و ای غریبه ی شبهای یلدای من
اکنون باورم کنید
باورم کنید تا من هم باور کنم که میتوانم دوستتان نداشته باشم
چشمهایم را میبندم
دیگر مست نگاهتان نخواهم بود
و حسادتی که آهسته میمیرد
حالا این تمامِ من است

پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388

ناتور دشت

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 3:19 PM

افکارمان که مزه ی آب میدهد

قندمان هم که تمام شده

پول هم که نداریم برویم قند بخریم

شما هم که پولهایتان را خرجِ نمک کردید

و عسل چشمهایتان را از نوشیدنیهای ما خط زده اید

پس ما چگونه باید رشد کنیم؟

آبِ خالی هم شد نان؟

روی تاب نشسته ایم اینجا

یا کسی مارا هل نمیدهد

یا اگر هم هلمان بدهند زنجیر تاب را پاره میکنند از بس زور میزنند

تلفن خانه یتان هم که کسی جواب نمیدهد

از دانشگاه آمدی خانه یتان یا ماندگار شدی؟

شاید هم با دوستِ تازه از سفر برگشته و مشتاقتان در حال گذراندنِ بهار در زیرِ سایه ی درختان و در جوار عطر بوته های یاس هستید

یاس را دوست دارم

عطر ماندگاری دارد

داشتم به نوشته هایم نگاه میکردم که یادم افتاد باید حرف آن شبتان را به کسی نگویم

برای همین دیگر نوشته هایم را نگاه نکردم

چون بوی شما را میداد

و حرفهایتان

و نگاهتان

این وسط دلمان بدجور هوس کرده بود که باب شکوِه را بگشاید

ولی ما با اقتدار سرکوبش نمودیم

تا درس عبرتی برایمان شود

تازگیها کمی از خودمان میترسیم

میترسیم که اگر همینطور ادامه دهیم دیگر نتوانیم بی اجازه ی خودمان آب هم بوخوریم

دلم میخواهد چرندیات بگویم 

میدانم که چرندیاتِ منرا دوست داری

من هم چرندیاتِ تورا دوست دارم

دل به دل راه دارد آخر

میخواهم برایت از آن روز که بالای آن کوه بلند و در قرارگاه چشمهایت آرام و قرار گرفتم بگویم

نمیدانم الان چرا انقدر خوابم گرفت

انگار کسی لالایی میگوید...

من میروم بخوابم

سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388

منم بهانه ندارم بهانه می خواهم

نوشته شده توسط حمیدرضا در ساعت 12:44 PM
دیروز به بهانه ی شنیدنِ آوازی که اولین بار درکنارِ تو شنیده بودمش
دلم گرفت
دلم لالایی میخواست 
از در و دیوار نگاه های عاشقانه میریخت 
همه میخواستند کاری برایم کرده باشند
به کمدم نگاه کردم
جعبه ی آچارهایم مرا به بازی دعوت میکرد و میگفت : اخماتو وا کن بچه مگه من مردم که تو اینجوری شدی
خودکارهایم مرا فریاد میزدند و میخواستند از خونِ خود برایم مایه بگذارند
یک ماژیک قدیمی هم بود که انگار دیگر توانِ نوشتن نداشت اما او هم مهربان شده بود
خواستم بروم سراغ پنجره که یکی فریاد زد: دنبالِ من میگشتی؟
نگاهش کردم
تکه ی زرد و مچاله شده ای که غیر از بوی پاستیل، بوی خاطراتِ عجیبی را میداد که باور نمیکنم واقعیت داشته باشند

آخر نمیدانستم به که یا چه باید پناه ببرم
دل به باران سپردم؛ بند آمد
به برف سپردم؛ آب شد
به خورشید؛ شب شد
به ماه؛ روز شد
عاقبت 
دلم را به دلم خوش کردم که هیچوقت خوش نبوده
که حتی وقتی میخندید هم از هراسِ گریه های آینده طعم چراغ زردِ چشمک زن را میچشید...
   1      2      3      4      5      6      7      8    >>