افکارمان که مزه ی آب میدهد
قندمان هم که تمام شده
پول هم که نداریم برویم قند بخریم
شما هم که پولهایتان را خرجِ نمک کردید
و عسل چشمهایتان را از نوشیدنیهای ما خط زده اید
پس ما چگونه باید رشد کنیم؟
آبِ خالی هم شد نان؟

روی تاب نشسته ایم اینجا
یا کسی مارا هل نمیدهد
یا اگر هم هلمان بدهند زنجیر تاب را پاره میکنند از بس زور میزنند
تلفن خانه یتان هم که کسی جواب نمیدهد
از دانشگاه آمدی خانه یتان یا ماندگار شدی؟
شاید هم با دوستِ تازه از سفر برگشته و مشتاقتان در حال گذراندنِ بهار در زیرِ سایه ی درختان و در جوار عطر بوته های یاس هستید
یاس را دوست دارم
عطر ماندگاری دارد
داشتم به نوشته هایم نگاه میکردم که یادم افتاد باید حرف آن شبتان را به کسی نگویم
برای همین دیگر نوشته هایم را نگاه نکردم
چون بوی شما را میداد
و حرفهایتان
و نگاهتان
این وسط دلمان بدجور هوس کرده بود که باب شکوِه را بگشاید
ولی ما با اقتدار سرکوبش نمودیم
تا درس عبرتی برایمان شود
تازگیها کمی از خودمان میترسیم
میترسیم که اگر همینطور ادامه دهیم دیگر نتوانیم بی اجازه ی خودمان آب هم بوخوریم
دلم میخواهد چرندیات بگویم
میدانم که چرندیاتِ منرا دوست داری
من هم چرندیاتِ تورا دوست دارم
دل به دل راه دارد آخر
میخواهم برایت از آن روز که بالای آن کوه بلند و در قرارگاه چشمهایت آرام و قرار گرفتم بگویم
نمیدانم الان چرا انقدر خوابم گرفت
انگار کسی لالایی میگوید...
من میروم بخوابم